Wednesday, July 21, 2010

گشایشم آرزوست

فکرش را نمی کردم آن گاهی که لم داده بر بالشی 1984 را می خواندم و سر افسوس تکان می دادم از برای حال بدبختانی که چنان حالی تحمل کرده اند و چنان زیسته اند دیکتاتوری را. از آن موقع فکرش بودم، شاید اکنونم چنین سراسیمه نمی گشت. فکرش را که می کرد این چنین حالمان؟ می خواندیم و می دیدیم و می گذشتیم سرسری، احوال گرفتاران را. به مانند همیشه مان اما، آن چه را برای دیگران بود، برای خود متصور نبودیم، تو گویی کجاییم و چه کرده ایم که مصونیم و دچار نمی شویم. دچار نمی شویم اختناق را این درجه اش.
خاکمان باد بر سر که آن حلقه ی تنگ سابق را آن قدر زندگی کرده بودیم که فراخش می دیدیم شاید و نخواستیمش گشایش، این چنین حلقه تنگتر آمد و ما را کم کمک به هم فشراند. فشراند آن چنان که دسته ایمان که فضا زیاد اشغال می کردند گویا! جای نبود و لاجرم تنگ حصار جایشان کردند. عده ی دیگر برنتافتند حلقه را و خود آزاد کردند به گمان، گرچه خود نیک می دانند دل خوش کرده اند و در بند یادواره هاشان می مانند. بند از جنس دیگرش. مابقی مانده ایم بیرون و داخل تومان، لاجرم دست و پا می زنیم ماندن را. کاش رسم گشایش یاد گیریم.

No comments:

Post a Comment