Wednesday, July 21, 2010

گشایشم آرزوست

فکرش را نمی کردم آن گاهی که لم داده بر بالشی 1984 را می خواندم و سر افسوس تکان می دادم از برای حال بدبختانی که چنان حالی تحمل کرده اند و چنان زیسته اند دیکتاتوری را. از آن موقع فکرش بودم، شاید اکنونم چنین سراسیمه نمی گشت. فکرش را که می کرد این چنین حالمان؟ می خواندیم و می دیدیم و می گذشتیم سرسری، احوال گرفتاران را. به مانند همیشه مان اما، آن چه را برای دیگران بود، برای خود متصور نبودیم، تو گویی کجاییم و چه کرده ایم که مصونیم و دچار نمی شویم. دچار نمی شویم اختناق را این درجه اش.
خاکمان باد بر سر که آن حلقه ی تنگ سابق را آن قدر زندگی کرده بودیم که فراخش می دیدیم شاید و نخواستیمش گشایش، این چنین حلقه تنگتر آمد و ما را کم کمک به هم فشراند. فشراند آن چنان که دسته ایمان که فضا زیاد اشغال می کردند گویا! جای نبود و لاجرم تنگ حصار جایشان کردند. عده ی دیگر برنتافتند حلقه را و خود آزاد کردند به گمان، گرچه خود نیک می دانند دل خوش کرده اند و در بند یادواره هاشان می مانند. بند از جنس دیگرش. مابقی مانده ایم بیرون و داخل تومان، لاجرم دست و پا می زنیم ماندن را. کاش رسم گشایش یاد گیریم.

Tuesday, July 20, 2010

خشکیده قلم

قلم خشکیده است. خشکاندنش. ترس خشکاندش، تعارف به کنار. ترس مسدود کردن وبلاگ، ترس فیلتر بعدش، ترس پی بازداشت دوست نزدیکت. ترس دلسوزیهای آن دیگر دوستانت که انذار دادند نفر بعد بودنت. ترس تکرار آن شب که 3/5 شب سودای فرار کردی و حتی تن! نیز دیگر به سان گذشته تسکین ندادت.
ترس کم و زیاد شاید اما قطع نه. عزیزت را فرا خواندند و 3 ساعت لرزیدی ترس را جلوی ستاد خبری! تهدید عزیزت، پیامشان، اخطارشان و ...
قلم کم رونق را بی رونق کرد اخطار جدی دوست از بند آمده ات گاه آزادیش. ترس نگذاشت در به روی آن یکی آشنای سیاه پوش باز کنی و هفته بعدش کنج عافیت خانه جایت بود نه کنج سلول. قلم همچنان نظاره گر ساکت.
ساکت، ساکت اما اندکی دلخوش. جایی برای غرور مانده بود گویا. غرور ماندنت. کمتر از اینش را طاقت نیاورده بودند بسیاری و نماندند و تو ماندی، حقشان بود اما دم تو گرم. دم تو گرم اما نه گرم تر از ماندن پی 4 و 6 و 8 و 12 ماه حبس. دمشان گرم. با کار از ترس فرار می کردی اما فکر آنان غلبه می دادت بر ترس.
مطابق میلشان گویا، نوبت نرسید. آب نمک خوابانده انت یا که لیاقتش نداشته ای، هستی هنوز، فراختر بندی نصیبت.
یخ قلم قرار بازشدن داده است، ترس اگر بگذارد. دل کلمه می خواهد. تو را به قدیستان سوگند بگذاریدمان. این یکی را نگیریدمان. ترس را همراهش می کنیم، قول همکاری می دهیم، مگر نه که نکرده بودیم. مگر نه که هیچگاه هیچ کداممان آنچه دل خواست و فکر خواند بی کم و کسر بیان نکرد. کم رنگ تر می نویسیم، قول باد. بگذاریدمان اما بنویسیم. دل کلمه می خواهد.